.....ترمه.....
سلام عزیزان
باز آمد بهاری دگر که بگویم باز از شکفته شدن غنچه ای که به کار آمده تا باعث راحتی دل و جانها گردد
و این بار کانون تبلیغات ترمه به مدیریت محمد هاشم درودی پذیرای سفارشات شماست
حکایت
يك روز صبح كوهنورد جواني براي كسب نام ، تصميم گرفت كه به تنهايي از يك
كوه مرتفع بالا بره وسايل و لوازم ايمني رو برميداره و به پاي كوه ميره و شروع به بالا رفتن از كوه ميكنه
آنقدر بالا رفت و رفت كه ديگه هوا تاريك شد و تو اون هواي مه گرفته و تاريك تقريبا جايي رو نمي ديد ، ولي بازم به راهش ادامه داد ، كه در همين سنگ زير پاش شل شد و جوان سقوط كرد....
در هنگام سقوط تمام زندگيش ، تمام كارهاي خوب و
بدش از نظرش عبور مي كرد
احساس وحشت و احساس بلعيده شدن توسط
زمين توانايي انجام هر كاري رو براي نجات خودش از اون گرفته بود..
در همان حال فرياد زد: خدايا كمكم كن
ناگهان طنابي كه دور كمرش بسته شده بود محكم
شد و اون بين زمين و آسمان معلق موند.
ندايي از آسمان بر آمد: بندهء من ، آيا تو باور داري كه من ميتوانم به تو كمك كنم؟
جوان گفت: بله خوب،تو خدايي ، تو قادري ، حتما
مي توني منو نجات بدي..!!
باز ندا آمد : اگر به قدرت من ايمان داري ، طنابي كه
به دور كمرت بسته شده را باز كن..
جوان اندكي تامل كرد ، بعد با تمام وجود محكم از طناب
چسبيد................
صبح روز بعد گروه امداد كوهستان ، جوان يخ زده اي را-كه با دو
دست ازطنابي كه به او بسته شده بود محكم چسبيده بود- پيدا
كردند ، در حالي كه تنها يك متر با زمين فاصله داشت
خداوند اقيانوس نجات بخش است.
اگر با هر نوع فسادي در حال سوختن هستم ، بگذار در اين اقيانوس غوطه ور شوم .
|
+| نوشته شده توسط محمد هاشم درودی در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 | موضوع: عشق |